چند حکايت طنز:
شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟ گفت: دلالان را. گفتند: چرا؟ گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.
در مازندران مردی ستم پیشه به نام ((علا)) حکم می راند. خشکسالی روی نمود. مردم به (( استسقا)) بیرون رفتند. چون از نماز فارغ شدند، امام بر منبر دست به دعا برداشت و گفت: (( پروردگارا، بلا، وبا و علا را برانداز)) .
.........................................................................
" استسقا: پیوسته آب خواستن "
سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پُشتواره ی خار می کشد. بر او رحمش آمد. گفت:
(( ای پیر دو سه دینار زر می خواهی یا درازگوشی، یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم،
تا از این زحمت خلاصی یابی)).
پیر گفت: (( زر بده، تا در میان بندم و بر درازگوشی بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم)).
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.
..........................................................................
" پشتواره: لایق آویختن به پشت( وار،پسوند لیاقت است) "
شخصی با دوستی گفت: (( مرا چشم، درد می کند،تدبیر چه باشد)).
گفت: (( مرا پارسال دندان درد می کرد، برکندم)).
شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد. رفیقش گفت: (( احسنت)) . تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می کنی؟ گفت: (( می گویم احسنت،اما به مرغ)).
برگرفته از: رساله ی دلگشای عبید زاکانی
***********************************************************
***********************************************************
شاعری نادان و ساده لوح که ابیاتی نا موزون بر یکدیگر می بست، به اصرار از جامی درخواست که منشور نامه ای در باب شعر او بنویسد و او را به روح عزیزان سوگند داد.
جامی برای مراعات خاطر او چنین نوشت: ((... پایه ی شعرش از آن بلندتر است که در تنگنای وزن گنجد،یا کسی تواند آن را به میزان طبع سنجد.خداوند از لغزش های او و من و هرکس که بدون تأمل چیزی گوید،درگذرد)) .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
در جایی دو تن از صحابه که بلند بالا بودند، به علی (ع) می گویند: (( انت بیننا،کالنون فی لنا: تو در میان ما چون حرف(( ن)) هستی در میان واژه ی(( لنا)). ))
حضرت در جواب می فرماید: (( لو لم اکن بینکما، لکنتما، لا، یعنی: اگر من در میان شما نبودم، شما نیز نبودید)) .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی، ردا بر سر کشیدی. از سبب آن پرسیدند. گفت:
(( از مردگان این گورستان شرم دارم، زیرا بر هر که می گذرم، شربت من خورده است و در هر که می نگرم، از شربت من مرده است!))
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
منجمی را بر دار کردند. کسی در آنجا از او پرسید که این صورت را در طالع خود دیده بودی؟ گفت: (( رفعتی می دیدم،لیکن ندانستم که بر این جایگاه خواهد بود!))
برگرفته از: لطایف الطوایف فخرالدین علی صفی